(<$BlogItemCommentCount$>) comments
Wednesday, September 08, 2004
Monday, August 16, 2004
ایستاده به تماشای باغ
ماکو منزل یلاقی سردار فردا بنا حرکت کنیم ....اگر...قیف و قیر و مسول همه باشند !!..همین است دیگر
Sunday, August 15, 2004
به باور برخی ، همیشه باید پی چیزهای تازه بود ؛ شادابی زیستن در رویارویی پیوسته با اتفاقهای تازه تضمین می شود و شیرین ترین ِ خاطره های اغلب آدمها بر می گردد به کشف و شهود های تازه آنها در
محدوده های ناشناخته و گنگ .
دلت می خواهد که چیزهای تازه تری را تجربه کنی ، با خودت می گویی که از کجا باید شروع کنم؟
در گنگی این سوال هستی که پرنده ای از سر شاخهء روبه رو می پرد . بال هایش ... دشواری فهم پروازاش
وحس تماشای آسمان از آن بالا ... دلت پرواز می خواهد و یاد پریدن ... یادت می افتد که روزی تو هم می پریدی .
حالا وسط این هیر و ویری باز به سرم اافتاده هوای پریدن ؛ بال کشیدن و رفتن ، مرز های تازه همیشه پر از ابهام اند اما تا کجا و تا کی انسان مجال رفتن پیدا می کند ؟ آیا این مرز ها را نیز دست و و بازوی آرزو های ما به ما نشان نخواهد داد ؟ بی مرزی آرزو همیشه مجال پرواز است اما تا کجای زمان باید پیش برویم بی آرزویی حقیقی ؟
یک وقت های باید دل را به دریا زد ؛ مخاطب حرفهای کنونی ام توی نازنین ! اصلا بگذار همه عالم و آدم به ریش نداشته شما و ریش من بخندند ، چه باک ! من که می گویم گاهی باید شکل جهان ما اینگونه بشود تا شاید ... تا بلکه ... نه ؟ جدا اینگونه نیست بانو ؟ یعنی که من نمی گویم که می توان بی که ذره ای تر شد از دریا به سلامت گذشت و خوب چه سعادتی است که حالا که دل را به دریا زده یم و راه را برگزیده ایم و رفتن را شادمانه به موج بسپاریم و باقی هم بازوها و پاروها و توکل که چراغ راه ست . نه مگر چنین است و بود و خواهد بود ؟ ...
برای باوراین حکایت چقدر فصه برایت بگویم از همه تاریخ جهان ... و مگر زیستن ، درست زیستن ، از هزاران سال پیش چقدر تغییر ماهیت داده است؟ موسی برای چه در طور سینا ...ومحمد برای چه در حرا ؟ و من وتو برای چه اصلا عاشقی ؟ ... حجت تمام است ! تمام !
|